جرجیس
Monday, April 30, 2012
آدم ِ نامعمول / 7
posted by هاتف at
11:50 PM
>0 comments
Sunday, June 19, 2011
دشتی که پلنگی خواب بود، دُم تکاند وُ برف ریخت
با تمام این حرفها، من دفتر شعرم را فعلن به چاپ نمیدهم. با تمام این تقطیعهای گاه و بیگاه که میبینم در شعر دیگران تکرار میشوند؛ حال آنکه خودم را واضع آنها میدانم. چون پیش از خودم، این چند تکنیک را در شعر دیگران ندیدهام – همه از سالها پیشاند. دفتر شعر من میماند. باید بماند تا به وقتش. در مجاز و این سمت و آن سمت هم نخواهد آمد – انتظار حقیقتش میکِشد؛ اگر نکُشد. البته که وقتی بیاید، اتفاق خاصی نمیافتد. ولی به وقت آمده. وقت، اهم داشتههای ماست و دانستنش همانقدر مهمست که شناختنش. دانستن اما پیشدرآمد ِ شناختنست - پس بیشتر ماها که وقت را نمیدانیم؛ حکمن نمیتوانیم بشناسیم. دانستن ِ وقت یعنی در آن بودن. شناختن ِ وقت یعنی با آن بودن. اینها دو تاست و اولی، دیباچهی دومیست. شعرهای من فعلن باید صبر کنند. شیخ در حال تیزتر کردن ِ خویشست – تیز وُ تر کردن ِ خویش. آن شعرها به چند تکنیک شعر نبودهاند. پس دردی نیست که درمان بخواهد وُ طبیب ِ عاجل طلب کند. شیخ هرگاه لازم شود، تکنیک را تغییر میدهد. اقیانوس تمام ندارد. شیخ که چندی ساحلنشینی میکرد، مدتیست غطه میخورَد. نه به لهجهی استاندارد ِ غوطه؛ به لهجهی گوهرین ِ غطه؛ به ضم ِ غین و تشدید ِ طاء. تکنیک هیچ نیست. صبر و صبر و صبر. Labels: حدیث نفوس
posted by هاتف at
4:18 AM
>5 comments
Friday, June 17, 2011
آدم ِ نامعمول / ۶
آدم نامعمول / ۶ کلیدواژهها: آدم ِ نامعمول – مرگ – آن چیز زیاد مردن ِ آدم ِ نامعمول – دیدن ِ هر چیز جز خویش و خوردن از هر چیز جز خویشتن، مرگ ِ آدم ِ نامعمولست. در بخش پیش آمد. آنچه نیامد اینست که آدم ِ نامعمول شاید زیاد بمیرد. برای چند روز به دندان گرفتن ِ دُم، مار ِ نامعمول باید از سنگلاخهای بسیار بگذرد زخمهای زیاد بخورد فلسهای زیاد بیندازد. ماندن در خویش برای آدم ِ نامعمول بزرگترین وظیفهست – بزرگترین دشوارترین نیز هست. چهگونه محکم بایستد؟ اگر باد بُردش، چهگونه دست به کجا بیندازد بماند در اکناف (اکناف ِ آدمیش)؟ دُم به کنار – چهگونه نه نامعمولیش، که آدم بودنش را نگاهبان شود؟ آدم ِ نامعمول را از رهگذار نامعمولی، زخمهایی میرسد هالک؛ که نه نامعمولی، که آدم بودن او را نشانه رفتهاند – چون که صد آید ... دیوها چنین میگویند. بسیار جانیان، زمانی آدم ِ نامعمول بودهاند؛ یا میخواستهاند که باشند. آدم ِ نامعمول را بر خلاف ِ آدم ِ معمول، تنها نامعمولی تهدید نمیشود؛ که آدم بودنش در تهدیدهای بیگانهست. آدم ِ معمول کافیست نخواهد نامعمول باشد – مصایبش معمول میشوند دردهاش معمول. آدم ِ نامعمول مصایب ِ نامعمول میکشد؛ آه آه که او در نهایت آدمست و تاب حد دارد. چهگونه محکم بایستد دست بیندازد به کجا برای ماندن در اکناف؟ آن چیز را باید یافت. Labels: حدیث نفوس
posted by هاتف at
11:48 PM
>0 comments
Saturday, June 11, 2011
آدم ِ نامعمول / ۵
کلیدواژهها: آدم ِ نامعمول – تن – چبنره - فروتن – هستهگی – کمین – دم – مرز او بر خویش چنبره میزند گاه – از خویش میخورد: طرح بسیار تکرارشدهی ماری که دم خود را به نیش دارد را مکرر میکند. او در این حال، نمودگار وحدت با خویشتنست و یکتایی جهان خود را به تماشا نشسته است. او در این حال نباید به هیچ جز به خویش بنگرد – هر دید ِ جز این، آنش را بر باد میدهد. آن که بر باد شد، لحظهای از لحظاتش که آن ِ خودش نشد، خودش از چنگ میرود؛ و تنها اوست که میداند چهقدر دُم یافتن ِ دوباره دشوارست. دم، مهمترین بخش آدم ِ نامعمولست. این بخش فراموششدهی آدمیان معمول را آدم ِ نامعمول بو میکشد. تمام عمر او بر سر یافتن انتهاییست که مرز اوست با پیرامون. آدم ِ نامعمول ِ نامعمولمانده، کسیست که دمش را مییابد و آن را همچنان حفظ میکند. دهن باز کند به گفتن هر چیز یا خوردن هر چیز یا نوشیدن هر چیز، دم میرود. هم یافتن دوبارهی دم سختست، هم انعطاف دوباره یافتن برای به نیش گرفتنش. آدم ِ نامعمول انتهای خود را میشناسد و از دست نمینهد. او مرز خود را با پیرامون به شدت تشدید میکند. تنها ازین رهگذرست که خواهد توانست روزی تمام کهکشانها و ستارهگان را در خود کشف کند. دَمی برود، دُمی میرود. آدم ِ نامعمول ته دارد. هستهگی ِ خود را مراقبت میکند. اینست که آدم ِ نامعمول را باید موجودی آنی و لحظهای دانست – او ببریست در کمین. ولی کمینش نه برای موجودی دیگر، که کمینیست برای به دام انداختن موجودات خویش – برای یافتن آنچه در خود اوست وَ او ندیده بود؛ نشنیده بود؛ نچشیده بود. لازمست که او بر خویش چنبره میزند گاه – لازمست که از خویش میخورد. لازمست که ته داشته باشد تا احیانن موجودی از جز خویش را کمین نکند. آدم ِ نامعمول فروتنست – کاشفست نه خالق. فروتنست – که تنها چنبره در خویشست که قدر راستین تن را بازمینماید و از لاف ِ بیقدری در امان میدارد. تن ِ در چنبر، تن ِ فروست - تن ِ فروخزیدهی هستهگون ِ سخت و مقدر. تماشای هر چیز جز خویش، دَم برآوردن به گفتن هر چیز، اندیشیدن به هر چیز، نوشیدن، بلعیدن – ابای آدم ِ نامعمول. Labels: حدیث نفوس
posted by هاتف at
1:49 AM
>0 comments
Wednesday, May 25, 2011
آدم ِ نامعمول / ۴
آدم ِ نامعمول / ۴ کلیدواژهها: آدم ِ نامعمول – تونال – دیوها – کابوس – خواب – شب - روز آدم ِ نامعمول در فرآیند ِ ریختن ِ معمولیش (در بخشهای پیش گفته شد که «نامعمولی» برآیند ِ فرآیندی حاصل خواست ِ ریختن ِ «معمولی» ِ فردست؛ نه اینکه فرد از ابتدا نامعمول باشد – نامعمولی یک مقصد نیست، یک راهست که در آن فرد معمولی ِ خود را در آن و طی آن، آنبهآن میریزد) شبیخون میخورد. دیوهایی که جوارح و جوانح فرد را به معمولها و معمولیها بند کردهاند، چون راه ِ بروز به روز نبینند، شب از ناخودآگاه فرد سر میکشند. فرد ِ صبحبرخاسته، فرد شبخوابیده نیست. او گاه با انبوهی و گاه با یک کابوس برخاستهست. این کابوسها و احساس نفرت از خویش ِ پس از تذکار آنها، از راهبردهای عالی ِ دیوهاست برای بازگرداندن ِ فرد به معمولی – چه، فرد متوجه هست که تا پیش از ورود به فرآیند نامعمولی از اینگونه خوابها نمیدید و چون حال بهرغم ِ خواست ِ خودآگاه گرفتار آنها میشود، بردباری برابرشان را بسیار دشوار مییابد. او میبیند تا پیش از این شبها یا نای خواب دیدن نداشته یا خوابهای اینچنین نداشته. پس چه سود از اصرار ِ اینچنینی بر آنچنین نبودن و اینچنین بودن؟ پرسش ِ خانهازبنکنیست. ولی ما تنها در خانههایمان هویت داریم؛ پس پرسش ِ آدمازبنکنیست. بسیارند معمولانی که در این مرحله، پا پس کشیدهاند و بارها کشیدهاند. چنین فردی باید از خود بپرسد: تا پیش از این شبهام از این خوابها خالی بود؟ که چه؟ به جاش در تمامی ِ روز، خود، این خوابها بودم. این مرحلهای پس رفتنست – پس رفتن ِ دیوها از روز به تاریکای شب. این مرحلهای بهروزیست – تا بهشبی، باید تلاش ِ روزانه کرد. آنچه بسیار مهمست، ذرهای پا پس نکشیدن در نبرد ِ روزانهست. دیوها همچنان در روز چانهزنی میکنند و در شب فشار میآورند(تلمیح). نباید از چانهزنی ترسید، ولی همزمان، نباید وارد چانهزنی شد. تمامی مجراهای حضور و بروز دیوها را باید بست – توقیف کرد. بهتدریج نابود کرد. فشار شبانه را باید با قدرت روزافزون یافتن از افزایش ِ انرژی ِ روزانه مهیا شد. دیوها خناسند: چون راه بسته باشد بازمیگردند و کمین میگیرند و بعد چند شبی، به قدرت ِ بیشتر حاضرند. آنچه برگ ِ برندهی آدم ِ نامعمولست، افزایش ِ انرژی ِ روزانهست. شبهای او، این حقیقت ِ سترگیست، بسیار متاثر از روزهای اوست. تنها در بزنگاههای خاصیست که ماجراهای عمیقتر از کثافتی که او به دستهای روزانهی خود در روزهای مختلف حیاتش به حیاتش وارد ساخته در شب رخ میکنند. این فرآیند در حیات یک آدم ِ نامعمول، بسیار مشابه نظافت ِ و نسق دادن ِ تونالیست که تولتکها میگفتهاند. روز ِ خود را پاک کند و از دیوهای شبانه نهراسد. بر خلاف ِ آنچه به نظر میرسد، در این مرحله، آدم ِ نامعمول با خوابهای خود روبهرو نیست. این کلک ِ دیوهاست که ذهن او را از روز منحرف کنند و به شب معطوف. این، هنوز مرحلهی نظافت تونالست؛ و یکی از مهمترین بخشهای این مرحلهست. آدم ِ نامعمول در این دوره باید خوابهای خود را به یاد آورد و به تمامی با آنها درگیر شود؛ ولی ضروریست که این کار به و با دقت ِ روزانهی تمام صورت گیرد. عقل در این مرحله سالارست و باید همچنان سالاری کند. خوابها هرچه هم پریشانکننده باشد، او نباید دقت ِ روزانهی خود را از دست بدهد؛ و الا بهزودی خواهد دید که کابوسها محو میشوند و دوباره ِ آدم ِ معمول ِ پیش با دیوهای روزانهاش محصور است. باید ببیند چرا این تصاویر را دید، چنین گفت و چنین شنید؟ مهمتر، باید احساسها و عاطفههای کابوسانهاش را دقیقن بهروز دوباره تجربه کند – اگرچه بسیار بسیار تلخست. زهرمارست. ولی راه دیگری نیست. مزمزهی آن تلخی در تمام طول روز، البته که از بیخردیست. ولی تذکارشان در عین تسلط بر آنها و حفظ چهرهی خردمند، لازمست. آدم را چهرهی آدم میسازد. این بزرگترین حقیقت تونالست. Labels: حدیث نفوس
posted by هاتف at
12:17 AM
>0 comments

